
روزگار ما همیشگی نیست اما همیشه برای مات بودن فاصلهای هست.
اینجا،
بین آن فاصلههایی که مدام بود و هر از گاه میپنداشتی که دیگر مدام نیست.
و ما نشستهایم و زل زدهایم به عبور ثانیههایی که دیگر تمیز نیست. ثانیههایی که اگر نقره نبود، همین بس که نور را یارای گریز بود. و ثانیههایی که با شنیدن یک هیچ کدر شد.
هیچ را تو نمیشنوی. هیچ کسی چنین نکرد. هیچ را دیوارها بر سرت فریاد میکشند. و برای نشیندن چه بسا کری هم کفایتت نکند. و تو میمانی و رگهایی که دهانشان از تخدیر سالیان تلخ است. همه آنچه بر دوش میکشیم. تمام آنچه دوشینههای مرا بر خاک میکشد. تمام ثانیههای کشندهی کدر

