
تو عاشق مني و من هم عاشقم
عاشق سيگار
با سيگار ميرقصم ميچرخم تاب ميخورم
و من لذت همخوابگي را به يک نخ سيگار فروختم.
با سيگار همبستر ميشوم.
کام ميگيرم و ديوانه ميشوم.
از خود بيخود ميشوم.
تا انتها تنش را نفس ميکشم.
تمام تنم ميسوزد.
تو مرا به هم آغوشي مي خواني
نميداني که من از يک نخ سيگار بيشتر از هم آغوشي لذت ميبرم.
روح سيگار بزرگ است و پاک
سپيد است چون تن نحيفش
براي فهميدن من سيگار را بفهم
عاشقش شو
با سيگار گريه کن
ضجه بزن
سرت را به ديوارها بکوب
دود سيگار را روي گرمي خونت چون مرحمي رها کن
اعتماد کن به او بيشتر از من
بوي تنش را حس کن
گرمايش را بچش
سوختنش را بسوز
پرپر شو
بمير با سيگار
زنده باش با سيگار
بگو که گريه ميکني
بگو که ضجه مي زني
بگو که مويه ميکني
بگو که عاشقي
بگو که مستي
بگو که دردي
بگو که مردي
بگو که مردي
داغ جنون را حس کن
کامي بگيروصبر و قرارت رابگذار ربوده شود
از بيگناهي سيگار آتش بگير
شعله شو
هستي ات را بفروش
.......
و تو که به من ميخندي
پرسشي دارم
سيگار را ميفهمي؟
قبل از آن که سيگار پاک را به لب بگيري آن را بفهم
التماس ميکنم
بفهم
ب
ف
ه
م

چقدر خوب است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند...
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را بشوییم تا پاک شویم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز چقدر خوب است که دروغهایمان...
شکل مان را دگرگون نمی کنند
........
