درد که شروع ميشه٬ يک تيکه ابر خاکستری متراکم راه تنفس من رو ميبنده. درد که شروع ميشه تمام دلتنگی ها روی ابر خاکستری متراکم سوار ميشن و ابر خاکستری متراکم سنگين ميشه و آماده برای باريدن. درد که شروع ميشه تمام آفتابها فراموش ميشن و گلدون شمعدونی پشت پنجره خم ميشه. درد که شروع ميشه فکر ميکنم که اگه ابر خاکستری متراکم اگه بباره درد فراموش ميشه. ولی اينطوری نيست. ابر خاکستری متراکم فقط ميباره. فقط ميباره. فقط ميباره. امروز هم درد شروع شد. ابر خاکستری متراکم اومد و راه گلوم رو بست. ميشه برام يه قصه بگی؟؟؟ شايد ابره بره. ميشه بغلم کنی بگی خيلی دوسم داری؟؟؟ شايد ابره بره
....
ميشه اشکهام رو پاک کنی..
خیلی جالبِ بعد از این مدتی که نبودم و نمینوشتم از خیلی ها و خیلی چیزا بی خبر بودم. وقتی رفتم سراغ وبلاگ های لینک شده, 5- 4 تا لینک اول لیست رو که باز کردم دیدم خبری نیست, هر چی به آخر لیست نزدیک تر میشدم علاقه ای برای باز کردن وبلاگها نداشتم...
از 44 تا بلاگهایی که لینک شده بودند 12 تا بلاگ رسماً تعطیل شده بودند, 7 تا بلاگ که کلاً از روی بلاگفا حذف شدند, چندتایی هم وبلاگاشونو واگذار کردند...
امیدوارم اونهایی که مثل من که مدتی نبودم دوباره برگردن
برگردن و فاز 4 رو شروع کنند...
Pause رو بیخیال شن و Play کنند...
- از بین بلاگ هایی که حذف شدند, دلم برای کاکتوس با اون عطر یاسش خیلی تنگ میشه
امیدوارم بازم بیاد تو جمعمون...
پی نوشت: ندارم..
در گیر و دار تنظیم خیلی چیزها هستیم.. تنظیم كار و درس و ازدواج و مطالعه و غیره..
زندهگی جدید، آدم ِ جدیدی میطلبد كه باید زودتر متولد شود.
هنوز اما متولد نشده است.
پی نوشت: حرفی ندارم ، ایده ای ندارم ، کاری هم ندارم - پس چرا اینجام!!!!

روزگار ما همیشگی نیست اما همیشه برای مات بودن فاصلهای هست.
اینجا،
بین آن فاصلههایی که مدام بود و هر از گاه میپنداشتی که دیگر مدام نیست.
و ما نشستهایم و زل زدهایم به عبور ثانیههایی که دیگر تمیز نیست. ثانیههایی که اگر نقره نبود، همین بس که نور را یارای گریز بود. و ثانیههایی که با شنیدن یک هیچ کدر شد.
هیچ را تو نمیشنوی. هیچ کسی چنین نکرد. هیچ را دیوارها بر سرت فریاد میکشند. و برای نشیندن چه بسا کری هم کفایتت نکند. و تو میمانی و رگهایی که دهانشان از تخدیر سالیان تلخ است. همه آنچه بر دوش میکشیم. تمام آنچه دوشینههای مرا بر خاک میکشد. تمام ثانیههای کشندهی کدر
چراغ های رابطه خاموشنـــــــد
.
.
کمــــــــــــک!
یکی کمــک کنه, من هنـوز نفس میکشم
امضاء: خودکشنده ناموفق
خواب زمستانی این وبلاگ در بهار رخ داد! بهاری که تنبلترین گیاهان را هم با سیلی ناغافل خود میپراند، خرناسههای این قلم را شنید و دم نزد...
دوستی میگفت: «تابستان است و وبلاگ تو همچنان مشغول تبریکِ نوروز گویی!» ولی خودمانیم: چه باک که سردر ِ وبلاگی نوروز را برای تمام فصول نقش زند؟
رفتنها و از سر آغازیدنهای نویسندهی این صفحه دیگر برای اغلب شما عادت شده است. از صبوری بعضیتان بارها یکه خوردهام! بهدور از تنگنظری، خودخواهیهای این قلم را بخشیدهاید و باز از چشماندازی به این سو سرک کشیدهاید. این لطف و لطافت زندگی قلم در جهانشهر نت است که بایستی غنیمت شماردش.
گمان نمیکنم کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد بتواند از وبلاگ دل بکند. عشق نوشتن در نت، مرهم هر آزردهگیست. منکه اینطور فهمیدهام...
غیبت صغرای من کی به کبرایی بگراید را دیگر نمیدانم؛ آنچه اما مهم است، این است که فعلاً هستم ... در کنار شما دوستان ![]()
BLOCKED
گلها جواب زمینند به سلام آفتاب
نه زمستانی باش که بلرزانی
نه تابستانی که بسوزانی
بهاری باش تا برویانی
سال 1387 مبارک ![]()
جا خوردم…
بابا جا خوردم…
خیلی جا خوردم …
تاحالا اینجوری جا نخورده بودم ….
بد جوری جا خوردم …
خیله خب بابا بسه دیگه ,
حالا هی خورد و خوراکتو به رخ من بکش !!!!!!!!!!
شده!
شده تا حالا حجم عظیم دلتنگی هاتو ورداری و با خودت به این ور و اونور بکشی تا شاید یه کم
آرروم بشی ! بعدشم نتونی جایی رو پیدا کنی! هیچ جایی !!!!!!! شده که یه عالمه حرف تو دلت
تبدیل بشن به لجن! و تو ، تو این لجنزار متعفن حرفهای نگفته ات دست و پا بزنی ! شده از خودت
بپرسی چرا همش اسیره انتظاری ؟؟؟ شده دلتنگیهات تو رو به جنون بکشن...حتی شده دلتنگ
یه خط نوشتن شده باشی ولی نتونی! شده بغض کنی ولی بغضت نترکه و جلو گلوت رو بگیره
تا خفه ات کنه!؟
پ.ن: گاهی وقتا همه چیز هیچ چیز است و گاهی وقتا هیچ چیز ، همه چیز!!! مگه نه؟
پ.ن: گاهی وقتا هیچی نفهمیدن بهتر از اینه که همه چی رو بفهمی و بدونی
منم خودم رو می زنم به نفهمی...

